امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره

عشق مامان بابا

پسر عزیزم نیم سالگیت مبارک

امیرمهدی جونم این روزها بهتر از قبل می خوابی.با رانیتیدینی که دکتر خالصی داده دلدردت هم خدا رو شکر بهتر شده . نگاهت پر از معنیه . حس می کنم تو هم نگاهم رو می خونی . این روزها انگار تو هم غم رو تو چشام می بینی . دوست داری با هم بخندیم اما بغضی سنگین راه گلومو بسته . و این وجود توئه که امید رو تو دلم زنده نگه داشته . عاشق بابایی هستی و کافیه در رو باز کنه می پری بغل بابا . و چنان ذوق می کنی که که نگوووووووووو چکاپ ٦ ماهگی رفتیم همه چیز خوب بود خدا رو شکر . واکسن هم بهتر از سری های قبل بود . قهقه می زنی و دلبری می کنی. از قبل از عید سلام کردن رو یاد گرفتی . وقتی خوابت میاد دستت رو می زاری زیر سرت مث بابایی می خوابی. غذا فرنی حریره...
5 ارديبهشت 1391

بهاری ترین بهارم

بلاخره بعد از یه مدت طولانی تونستم بیام اپدیت کنم ولی خیلی خلاصه می نویسم چون گفتنی زیاده و وقت من کم. خدایا باز هم از تو ممنونم که به من لذت مادر شدن رو چشوندی در این راه کمکم کن تا بتونم پسرم را انطوری که سزاوار نام مهدی هست تربیت کنم. خدایا بابت همه نعمتهات سپاس . خداوندا نگهدار پسرم و تمام فرزندان ایران زمین باش. سال ٩٠ با تمام خاطرات خوبی که روی قلبم حک کرد گذشت اول سال امیر مهدی تو دلم بود و اخر سال تو بغلم . و با هم قدم به سال جدید گذاشتیم و قشنگترین بهارم در کنار تو شکوفه زد. خلاصه ای از این مدت: جهارشنبه سوری همراه اقاجون مادر جون و دایی محمد رفتیم خونه دایی(دایی من) و کلی خوش گذروندیم تو هم که چشم از اتش بر نمی داشتی ...
28 فروردين 1391

چهار ماه و بیست و یک روز

حالا که دارم می نویسم باورم نمی شه که 4 ماه و 2١ روزه که تو اغوشمی . چه روزهایی گذشت چقد زمان زود می گذره . اون روزی که به دنیا اومدی همش با خودم می گفتم کی انقدر پسرم بزرگ می شه که منو بشناسه باباشو بشناسه باش بازی بکنم برام قهقهه بزنه و امروز تموم این روزهایی رو که منتظر بودم رو دیدم و در انتظار روزهای جدیدم که ایشالله به زودی بهت غذا بدم بخوری و راه بری و بزنی تموم وسایل خونه رو بشکنی چه لذت وصف نا شدنی داره. دوست دارم صدام کنی مامان ، بابا رو صدا بزنی ، چه روز های زیبایی در انتظارمونه ما یه خانواده خوشبختیم از خدا می خوام روز به روز شادیامونو بیشتر کنه و همه خونه ها سرشار از شادی باشن خنده رو لب همه بشینه از تهههههههه دل. و حالا از ی...
27 اسفند 1390

اولین مسافرت

جمعه٣٠ دی ماه ٩٠ اولین مسافرت امیر مهدی بود که همراه من و بابایی رفتیم اصفهان خونه خاله. البته از قبل با مامان جون و خاله و دا هماهنگ شده بود بیان اصفهان خونه خاله کبری خلاصه ٦:٣٠ دقیقه صبح از خونه حرکت کردیم و تو خوب خوابیدی و مدام شیر می خوردی و من هم بی خبر از اینکه قراره تو پیر منو در بیاری خوشحال ساعت ١١ رسیدیم اصفهان و ما پامونو تو خونه خاله نذاشته بودیم که تو چنان شروع کردی به گریه کردن که هیچی جلو دارت نبود هر کاری می کردیم اروم نمی گرفتی همه با ذوق و شوق اومدن که تو رو بغل کنن چنان خورد تو ذوقشون که نگو خلاصه پسری که من همش از خوش اخلاقیش تعریف می کردم گند زد به سفرمون. البته فکر می کنم چون تو ماشین زی...
13 بهمن 1390

دو ماه و بیست و دو روزگی

چه زود گذشت دو ماه و بیست و سه روز پیش تو شکم مامان بازی می کردی حالا کنار مامان و بابا . و دوست داری ما بشینیم همش باهات صحبت کنیم یا بازی. کلی هم کنجکاوی می کنی . گردنت رو مدت زمان بیشتری نگه میداری وقتی بغلت می کنم سرتو مدام می چرخونی ببینی اطرافت چه خبره هنوز یه دور کامل نچرخیدی ولی تا نیمه میای و به پهلو می شی امروز متوجه شدیم  می تونی چیزی که جلوت بگیریم رو با دودستت بگیری . خیلی خوشحال شدیم. صبح هم با هم رفتیم خرید بعدش هم پارک نهح البلاغه .   اینم چند تا عکس از امروز ٢٣ /١٠/٩٠ برگشت از پارک   این هم گرفتن اشیا و خوردنشون ...
6 بهمن 1390